تبليغاتX
یک سرنوشت سه حرفی!!!
یک سرنوشت سه حرفی!!!

محدود نیستم نه خودم نه نوشته هام

دوستای مهربونم:

نوشته هایی که عنوانش !!! نوشته های خودمه و نوشته هایی که عنوانش ... به خاطر نمی اورم که نوشته ی کدام نویسنده یا شاعر

به امید روز های سفید!!!

نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 19:33 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

چشم هاتو ببند و بپرس از خودت چی می خوای!از این زندگی چی می خوای!اصلا فکر کن ببین یادت میاد خدا تورو برا چی فرستاده!این سوالا باعث میشه که خودتو یکم بشناسی اما با این شناختن فرصت خیلی از گریه هاتو از دست میدی! این سوالا باعث میشه اون چتری که باز بود و فرصت خوردن بارون به صورتت می گرفت و نمیگذاشت که هشیار بشی بسته بشه! گفتن ای حرفا اسونه و به خیلی ها گفتم ولی خودم بدتر از همشون!!! می دونید چیه خسته شدم از این افکار و احساساتی که دارن نابودم می کنن و... ترجیح میدادم درصد نیکوتین یا حتی الکل بدنم بالا بود تا درصد ای افکار و احساسایی که روحمو دارن از درون و بیرون می خورن!!!

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 13:28 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

سلام!

روز معلم و به همه ی معلمای دنیا تبریک میگم

به ویژه معلمای عزیزم!

خیلی دوستون دارم!!!شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 19:29 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

قرآن...
من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که تو را فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …
آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.
قرآن را سال هاست که به آتش کشیده ایم
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 14:10 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

کلی حرف دارم بی هیچ سلامی!

کلمات دارن مثل یه انبار کاه که پشت درش یه کبریت روشن داره در می زنه بالا و پایین می پرن!

چه خبره اینجا؟!؟!؟!؟!؟!؟

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 14:38 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

منو افکار عمیق کودکان بیشتر از هرچیز دیگه ای  گیج می کنه !

 

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 23:3 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

Don`t depend too much on anyone in this world 

because even your own

shadow leaves you when you are in darkness

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 14:30 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

شعر های کافه تکراری اند
اما روزهای در کافه نه
درست ان موقع که کلافه از شعر منی
من به هواکش کافه چسبیده ام
و از حرکت دورانی ام لذت می برم!

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 22:9 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

http://www.sheretak.com/people/saghar/posts/

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 23:32 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

http://www.shereno.com/profile.php?id=18614&op=show

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 23:22 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

اسمی که تا امروز در مکان های ادبی باهاش حضور پیدا می کردم باران داریوشی بود و باران انسانی به پیچیدگی پنج حرف‏ بود ولی الان ساغر چهار حرفی که حرفی براش ندارم!‏‏!‏‏!‏‏!
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 14:54 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

سلام

تقدیم به همه ی سفیدیای دنیا:

دور خانه را حصار کشیده ام

هر روز شعر هایم را می شمارم

مبادا پسر مش غلام چوپان

به اتاقم امده باشد

و شعر هایم را برای میان وعده ی گوسفندانش برده باشد!

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 11:38 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

سلام دوستای گلم

من تا یه مدتی نیستم

 ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم واقعا خودمم ناراحتم

 براتون بهترین هارو ارزو دارم

 به امید روزای سفیدتر

 یا حق

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 0:11 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را .......

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 7:15 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

از فقر می خواهم بگویم ......
فقر همه جا سر میكشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست ....... فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ...... فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......
فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ..... فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میكشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 7:13 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 10:41 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

همیشه قاتلی برای نور هست

خورشید را ماه می کشد

و ایمان را جهل

 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 10:54 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

به چشمانم می نگری و می گویی:

 در کنارت , روحم به پرواز در میاید

مبهوت و ناراحت چشمانم را از نگاه ات می دزدم

در افکارم غرق می شوم و می گویم:

من به خاطر روحت قلبم را به تو داده ام نه جسمت

نگذار پرنده روحت حس پرواز را بچشد چون هیچگاه به آشیان باز نخواهد گشت

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 6:33 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

من که دیگر دلم را بردم در جایی دنج و سایه پارک کردم.دزدگیر ندارد ولی خواهش می کنم با کلید قلبت دورتادورش را خط نیاندازی...
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 19:23 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

بفرمایید بنشینید صندلی عزیز!

لطفا ورق بزنید بخوانید کتاب محترم!

صادق باشیم تا بگوییم

تنها این عینک این عصا

بوف کور را هدایت نکرده است.

نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 19:13 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

من تعجب می کنم 

چه طور,روز روشن

دو هیدرژن با یک اکسیژن ترکیب می شوند

ولی اب از اب تکان نمی خورد!

نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 19:9 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

وقتی یک سیب گاز می زنی و یک کرم درسته می بینی زیاد ناراحت نشو چون ممکن بود یه سیب گاز بزنی و یه کرم نصفه ببینی.
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 18:31 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

با سنگ خانه وپله و خیابان می سازند.

کاش در حوض خانه ما به جای این ماهی های کوچک ماهی های درشت داشت.

درخت با اب زنده می شود.

کاغذ از درخت درست می شود.

من گلی به خوشگلی همه گلها دیدم.

من خری دیدم که روی ساحبش بار گذاشته بود و می گفت ار ار برو.من خری را دیدم که کاه دزدی می کرد.

من خری را دیدم که می گفت من گاو هستم ولی ار ار می کرد.

نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 20:4 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

ذهنم ازادترین لحظه ها را می گذراند.گرفتار هیچ فکر و خیالی نبودم.سبک بالی پرنده های دریایی را داشتم.داشتند ان دور ها پرواز می کردند.ممنون زمین بودم.ممنون دریا.ممنون اسمان.ممنون خودم که تکه ای از ان ها بودم.به طور مبهمی حس کردم ازادی باید همین باشد.تا ان روز فقط طوطی وار ان را تکرار کرده بودم,بی انکه بدانم واقعا چیست.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 19:52 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|

آرامتر سکوت کن صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد ...
نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 0:12 توسط ساغر عبداله زاده سردهائی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت